۱۳۸۶ آبان ۲۱, دوشنبه

چای کبود

چند صباحی، ملک هستی را با کنج عزلت نشینی، به نیکی گذراندیم
شیخ ما را هوش کم بود و میل به غلظت چای بسیار
خطاب به وی نصیحت در دادیم که : تو را معده سر راهی است یا روده زیر بته ای که چنین و چنان قیر جای چای سر می کشی؟
سر نا امیدانه بلند کرده، به حالتی مغموم پاسخ آورد
هی ...ه
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد . . . آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دل به حال مذکور سوزانده، نیم دیگر قوری به پیمانه اش افزودیم
. چنان که پاسخ از یاد برده زمزمه کردیم
برو بابا
من و مهراد (همچون شمس و مولوی) ه
حق چاپ محفوظ است

هیچ نظری موجود نیست: