۱۳۸۶ آبان ۳۰, چهارشنبه

خواب مفید

من طی 24 ساعت گذشته 10 ساعت بیدار بودم
wow
حال عجیبی بهم دست داده بود یاد اصحاب کهف افتادم

۱۳۸۶ آبان ۲۶, شنبه

۱۳۸۶ آبان ۲۲, سه‌شنبه

بوی زرجوب و گوهر رود آید همی

تو غربت موندنم به هفته نکشیده
ولی دلم هوای رشت رو تو سرش داره
تنها شباهت این شهر با رشت بوی جوی اینجا و رودخونه های اونجاست
هردو بد بو
اما این کجا و آن کجا

۱۳۸۶ آبان ۲۱, دوشنبه

چای کبود

چند صباحی، ملک هستی را با کنج عزلت نشینی، به نیکی گذراندیم
شیخ ما را هوش کم بود و میل به غلظت چای بسیار
خطاب به وی نصیحت در دادیم که : تو را معده سر راهی است یا روده زیر بته ای که چنین و چنان قیر جای چای سر می کشی؟
سر نا امیدانه بلند کرده، به حالتی مغموم پاسخ آورد
هی ...ه
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد . . . آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دل به حال مذکور سوزانده، نیم دیگر قوری به پیمانه اش افزودیم
. چنان که پاسخ از یاد برده زمزمه کردیم
برو بابا
من و مهراد (همچون شمس و مولوی) ه
حق چاپ محفوظ است

۱۳۸۶ آبان ۲۰, یکشنبه

آیا؟

با سوهان افتاده به جون عکسش
همون عکسی که تو ذهنم حک شده بود
چاره ای نیست
باید با دستگاه سابوندش و سیقل داد
تا بشه مثل آینه
هر چقدر دیدمش بس بود از حالا خودم رو می بینم

۱۳۸۶ آبان ۱۵, سه‌شنبه

چادر قرمزی

پیشگفتار
چادر قرمزی یکی از کهن ترین داستان های دنیاست که نسل به نسل وسینه به سینه نقل شده کتب زیادی درین باره نوشته شده . تا آن جا که نویسندگان خارجی نیز آن را بانام شنل قرمزی درادبیات خود ماندگار کردند
این داستان نقلی است از اثری که قدمتش به قرون اولیه اسلام میرسد
چادر قرمزی دختر کوچولی بود که میخواست به ننه جونش سر به زند
چادرش را بسرش کرد از خانه بیرون آمد
دو کوچه پایین تر کنار دیواری ایستاد آیینه اش را در آورد اندکی خودش را توالت کرد
روسری را عقب زد پاچه هایش را بالا داد به راه خود ادامه داد
در راه ماشینی را دید که بانوان را مجانی زورکی سوار میکند ! ولی چون قصد پیاده روی داشت وارد فرعی شد
در آنجا چند پسرک لبخند زنان وبا روی گشاده با او شوخی کردنند
چادر قرمزی که خوشش آمده بود بزور جلوی ذوقش را گرفت و رفت
رفت و رفت تا اینکه رسید سر قرار
طبق معمول هم دیر کرده بود
دوست پسر بدبختشم عادت کرده بود
قصه ما بسر رسید چادر قرمزی به خونه ننه جون از قرار معلوم نرفت که نرسید !ه

۱۳۸۶ آبان ۱۴, دوشنبه

کتاب هفته

یه سالی بود غم دوره مون کرده بود و همه چی واسم بختک شده بود
پدرم که از دیشب تا به حال به پشت خوابیده و سلفه می کنه
مادرم که چند وقتی پاش لنگ شده با همون پا رفته دنبال یه لقمه نون
برادر بزرگ ترم که که خبری ازش نیست امیدی به بر گشتش هم نیست
گرسنگی رو تو چشای برادر خواهر کوچیکم می بینم
دلم می خواست کاری بکنم اما چیکار
بخشی از کتاب سوسک ها و آدم (حسرت و وسواس ) ه
اثر سوسک گل اندیش خاجه سوبول حمامی