۱۳۸۶ آبان ۶, یکشنبه

اندر احوال الاف و نخبه

نخبه ای الافی را پرسید ایا آن روز خواهد آمد که تو دست از بیهوده زیستن بر کنی و فکر آخرت کنی
الاف نیک نظر در نخبه افکند و گفت آری
نخبه را سخت خلق تنگ آمد و گفت دیگر کی ؟
الاف پاسخ داد آن روز که تو بر خویشتن بنگری و در احوال کار خود مجنون شوی
آن روز جای خود به تو وا میگذارم
اندر احوال الاف و نخبه
به قلم شیخ بلغور رسا الدین گیلانی

زبان بسته می خواهد زنده بماند

بنده خدا این زبون بسته ها
داره همه جوربلایی سرشون میاد ولی جیکشون در نمیاد
باز ما آدمها دادمون درمیاد
البته همین حیونکی ها تو خارج وضع بهتری دارن
لابد اونجا زبونشون بازه
یعنی انگلیسی بلدن!؟ ه
اگه بلدن لابد حیون های ما هم بلدن دیگه!؟ ه
اگه بلدن بس چرا اونایی که باید بشنون نمی شنون
بس معلوم می شه حیوانات زبون دارن ولی مسئولات زبون بلد نیستن

۱۳۸۶ آبان ۴, جمعه

نرخ خون

فکر کردی چرا دیه بعضی از آدمها از خسارت ماشینشون بیشتر! ......... ! ه

why

جیز جیز جیز

از محیط گازی وارد محیط صلب چوب می شویم (یر کلاس اینو نوشتم ) ه

قرچ قرچ قرچ

می خورد و میخورد وهی می خورد

معلوم نبود اشتهایش تمامی ندارد یا گرسنگی اش

هر چی جلوتر می رفت اشتهایش بیشتر می شد گردنش کلفت تر

قرچ چ چ چ چ چ چ
تق ! ه

در سکوتی مطلق

مردی روی زمین افتاده وبه کرم چوبی تکه چوبی در شکمش فرو رفته می نگرد

کجای کار اشتباه بود طراحی صندلی یا مسیر انتخابی کرم؟

برای روشن تر شدن موضوع به تصویر شماتیک ماجرا دقت فرمایید


۱۳۸۶ مهر ۲۳, دوشنبه

آگهی مضایده شماره یک

یک دستگاه توالت فرنگی به فروش می رسد

مدل پنجاه هفت

مال یه خانم دکتری بوده ... ه

به اضمام یه دستگاه آفتابه مجانی

برای کسب اطلاعات بیشتر

به روزنامه های کثیر الانتشار روز های جمعه مراجعه کنید



۱۳۸۶ مهر ۲۲, یکشنبه

علم چه ربطی دارد به ثروت

تو راه دانشگاه غربت بودم
بغل دستیم پرسید اگه سواد انگلیسی داری این اس ام اس رو برام بخون
منم خوندم

"25 milion zire gheimat mide gholname koni bordi "

۱۳۸۶ مهر ۲۱, شنبه

چرت بعد ظهر

دیشب خواب مادر زنم رو دیدم
ماشالا خیلی خانم خوب و با کمالاتی بودن
من رو اندازه پسرش دوست داشت
البته کمتر
ولی زنم رو تو خواب ندیدم
لابد واسه اینکه اصلا زن ندارم ! ه

نیمه ی پر را ببین


آخه چه جوری
والا لیوان من همین جوری که میبینی
!

۱۳۸۶ مهر ۱۴, شنبه

حوض سه شیر


این ابنیه تاریخی در پنج کیلومتری قزوین واقع شده


نام مبتکرآن نامشخص است

potho by rasa

۱۳۸۶ مهر ۱۳, جمعه

خاطرات فریزری

کودکی خوبی بود

بدون حراس از اینکه فردا چه خواهد شد

پر حرارت اما آرام

کوچه ام را سه بار عوض کردم اخرش هم بهمان کوچه ی اولم برگشتم

ابتدا پنج شش ساله بودم و ده سالی طول کشید که به همان کوچه برگردم

خبری از همبازی های سابقم نبود یا اساس کشی کرده بودند یا جایشان را برادرهای کوچکشان پر کرده بود

دوستی در دوامش برا یم معنی می شد و مثل آثار باستانی کهنگی در آن بی معنی بود

تابستانی برایم دوست داشتنی بود که در کلاس نقاشی و فوتبال با دوستانم و گرفتن یا نگهداری حیوانات خلاصه می شد

و مهر ماه اول بد بختی هایم بود چهاردهم فروردین هم چهلمش

آنچه از آن دور دور ها به یاد می آورم جدای خاطراتی که بزرگترهایم تعریف می کنند

سه چرخه ام است به رنگ آبی با چرخ های چوبی

رفیق سه چهار سالگی من که به هیچ یک از ماجرا جویی هایم نه نگفت

دوبار روی بالا بندی ها چپ کردم ! اینکه چطوری چب کردم یادم نیست

تنها یادگارش دو نقطه سفیدی است که هنگام کچلی مثل پریز برقی روی سرم است

نمیدانم سه چرخه ام کجاست

آخر عادت کرده ام لوازم کودکیم را در پشت بام خانه مان پیدا کنم

پوشکم
رورواکم
پتوی یک سالگیم

امید وارم این دلتنگی ها ربطی به چپ کردن های کودکیم نداشته باشد